مهتاب با شب راه نیومد
خزون که کوتاه نیومد
چشمات که بارونی شدن
ابرا که زندونی شدن
اونکه غم بغضمو دید
اونکه به دادم نرسید
رفت و تو خواب قصه مرد
حرمت فریادمو برد
پرده آخر تگرگ
کوچ تو بود و بغض برگ
قصه عشقی که هنوز
دلگیره و ترانه سوز
رو آسمونا بنویست
نای پریدن دیگه نیست
تو چشمای قاصدکا
شوق رسیدن دیگه نیست
تو ای همیشه همسفر
دوباره بچگی نکن
با این شکسته بال و پر
دیگه غریبگی نکن
تو رو به یادم میارن
ستاره های شبزده
بغض چشماتو کم دارن
نذار گلای باغچه امون
محکوم این خزون بشن
کبوترای نیمه جون
مصلوب آسمون بشن
حادثه هق هق من
حیفه که ناتموم بشه
طلوع بی وقفه تو
به دست من حروم بشه
خورشید دشنه خوردمو
تو سایه ها امون بده
تو بحت این ثانیه ها
عشقو به من نشون بده




YYYYYYYYYYYY
دلم گرفت اي هم نفس ، پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار تو اين سکوت ، چه بي صدا نفس نفس
![]()
![]()
![]()
از اين نامهربوني ها ، دارم از غصه مي ميرم
رفيق روز تنهايي ، يه روز دستاتو مي گيرم
![]()
![]()
![]()
تو اين شب گريه مي توني ، پناه هق هقم باشي
تو اي همزاد همخونه ، چي ميشه عاشقم باشي
![]()
![]()
![]()
دوباره من دوباره تو ،دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون ، دو همسفر دو همصدا
![]()
![]()
![]()
تو اي پايان تنهايي ، پناه آخر من باش
تو اين شب مرگي پاييز ، بهار باور من باش
![]()
![]()
![]()
بذار با مشرق چشمات ، شبم روشن ترين باشه
ميخوام آيينه خونه ،با چشمات همنشين باشه
![]()
![]()
![]()
دلم گرفت اي هم نفس ، پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار تو اين سکوت ، چه بي صدا نفس نفس

قطره دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بودکه به خدا گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی 
راهی از رنج و عشق و صبوری
هر قطره را لیاقت دریا نیست .
قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت .
قطره ایستاد و منجمد شد .قطره روان شدو راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت .
و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .
تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن.
خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را . اما ...
روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر،آیا از دریا بزرگتر هم هست ؟
خدا گفت : هست .
قطره گفت : پس من ان را میخواهم ،بزرگترین را ، بی نهایت را .
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است .
آدم عاشق بود ... دنبال کلمه ایی می گشت تا عشق را توی آن بریزد .
اما هیچ کلمه ایی توان سنگینی عشق را نداشت .
آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد .
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ...
خدا گفت : حالا تو بی نهایتی . چون که عکس من در اشک عاشق است ...

